شمس الدين رشديه
105
سوانح عمر ( فارسى )
ادامه داشت » . درهرصورت همه با هم ساخته بودند ، و انسى بهم زده بودند . چون رشديه به جهت كسالت در غذا بىميل بود و گاهى هم عمدا امساك ميكرد ، مشهدى احمد خيلى مراقب او بود . خدا رحمتش كند . فعلا آنها رو بخراسان در حركتند . به حضرت رضا بسپاريمشان و برگرديم به تهران ، سرى بزنيم ، و از خانواده رشديه خبرى بگيريم . در همان شبى كه رشديه و همراهانش را بكلات ميفرستند ، قريب سه از شب گذشته بود ، ديديم در خانه ما را آهسته ميزنند . برادر بزرگم بسراغ در رفت . ديد مردى بلند بالا با محاسن سفيد ، بسيار موقر ، تركى صحبت مىكند . اول از هويت برادرم پرسيد . دانست پسر ارشد رشديه است . گفت من حكيمباشى شاه و دوست آقاى رشديهام . لازم است با شما و مادر شما ملاقاتى كنم . با ادب و تعارف باندرونش رهبرى كردند . از صحبتها ، بمادرم گفت آن جعبه ژلاتين را كه رشديه با آن ورقههاى بنفش چاپ مىكند با همه ورقههائيكه چاپ كرده است بياوريد . همه را آورديم . همه آن اوراق را بنخى و نخ را بسنگى بسته ، توى حوض انداخت . و جعبه را پيش خود نگاهداشته ، بمادرم خيلى دلدارى داده ضمنا گفت ، « ممكن است يك و دو نفر براى تفتيش به خانه بيايند . نگران نشويد كارى ندارند . فقط سرميزنند و ميروند . البته از اين جعبه و اين اوراق سراغ ميگيرند ، بهيچوجه اطلاعى ندهيد . » دستورات لازم را داده و محبت فراوان كرد ، و برادر بزرگم را گفت ماهى دو سه بار به من سربزنيد . و منزلش را فراش مدرسه ميشناخت زيرا كه پسرش غلامحسين خان ، شاگرد مدرسه ما و همدرس نويسنده بود . آقا جعبه را زير عبا گرفت و با آن وقار خاصه خانه ما را ترك كرد ؛ در سر خيابان بكالسكه نشست و رفت . اينست رفيق مهربان و دو دست وفادار . شكر خدا را كه تفتيش صورت نگرفت ، و پس از رفتن آن فرشته ، ديوان را فرصت يا فكر مراجعه به خانه ما نشد . اگر براى عين الدوله ثابت شده بود كه شبنامهها را رشديه منتشر مىكند ، مراتب را بشاه اطلاع داده با موافقت او رشديه را بمنتها درجه سختى و بدبختى مىرساند . و اين تبعيد بكلات براى عقده عين الدوله از معاهده كفايه التعليم ، و مذاكره در جلسه مديران جرائد بود . درهرصورت بخير گذشت . صبح زود فردا كه روز شنبه بود ، ميرزا جعفر خان معمارباشى كه در حضور عين الدوله و گفتار او را با نير الدوله شنيده بود ، به منزل ما آمد . جريان را اطلاع داده گفتهها را گفت و اطمينان داد كه ، بهيچوجه نگران نباشيد . آقا را بمشهد فرستادهاند و زيارتست ، حضرت رضا هم ضامن غريبان است . و از قراريكه فهميدم اين سفر يك ماه بيشتر طول نميكشد » . ( و اين جمله را براى تسكين ما از خود گفته بود . ) ايران از دو قرن به اين طرف بازار سياست دو رقيب و همسايه شمالى و جنوبى ما ، يعنى روسها و انگليسها شده است . الان كه اين سطور را مينويسم يك ضرب المثل كوچولوى تركى بيادم آمد . چه خوب گفتهاند : « مال داوارا قورد آزيدى ببريده گمينن گدى » ، يعنى براى گاو و گوسفند گرگ كم بود ، يكى هم با كشتى آمد . بگذريم . خلاصه بازار